گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداخت

چه عقده ها که از او در دل حزین انداخت

شد از محبت تو خاک سجده گاه ملک

چو سرو قامت تو سایه بر زمین انداخت

رخ تو گاه بگویند ماه و گه خورشید

مرا به مهر رخت شوق آن و این انداخت

ببرد دانش و هوش و خرد ز من زلفت

کنون کرشمه چشمت نظر برین انداخت

گرفت دل ز هوا و نشاند در جگرم

کمان ابروی تو هر چه از کمین انداخت

مکن ملامت احوال شاهدی ای شیخ

فراق یار و غم رویش اندرین انداخت