گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

خطت را بدایت به غایت خوش است

تماشای آن بی نهایت خوش است

به تیری دل بی نوا را بساز

که از پادشاهان عنایت خوش است

ز زلف حبیب و ز جور رقیب

به اصحاب شکر و شکایت خوش است

مکن واعظا شرح جز وصف عشق

که با عاشقان این حکایت خوش است

نه امروز با درد او دل خوشم

جراحات او از بدایت خوش است

چه خوش گفت شستم ز خون تو دست

که قولش به وجه کنایت خوش است

بگو شاهدی یک حدیثی ز عشق

که از قول تو این روایت خوش است