گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

دو زلف سرکش دلبند داری

که در هر یک بسی دل بند داری

شدم دیوانه در سودای زلفت

در ین قیدم بگو تا چند داری

چه شد گر زان لب لعل شکر بار

به دشنامی مرا خرسند داری

ز بهر چشم بد بر آتش رخ

ز انواع گهر هر چند داری

ز نصح شاهدی بگذر تو ای شیخ

به خود پندی بده گر پند داری