گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

مرا گر هجر دل بر آتش است و دیده دریا هم

کجا دل می کشد با باغ و با گل گشت و صحرا هم

سگانت را به روزعرض هر یک را نهی کامی

چه شد گر یاد آری در میان مردم از ما هم

مرا یک روز خالی نیست از دردت دلم یکدم

نمی خواهم که بی درد تو باشم روز فردا هم

به تشریف شهادت چون رسانی جان مشتاقان

بدین دولت مزین ساز از تیغ تو ما ر ا هم

بگو تا چون ننالد شاهدی تا صبح دم هر شب

که نبود مونسش غیر از غم و درد و بلا با هم