گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

خواهم که با تو قصه خود در میان نهم

چون بینمت ز شوق گره بر زبان نهم

بر لوح جان نماند گمان و خیال و وهم

از بس که داغ درد تو بر لوح جان نهم

دارم هوای آنکه شوم خاک پای تو

من کز شرف قدم به سر فرقدان نهم

نقش دهان تنگ تو چون آیدم به دل

مهر نگین ختم سلیمان بدان نهم

گر پسته دم زند ز دهان تو باک نیست

مغزش کنم ز غیرت و اندر دهان نهم

جانا بگو که شاهدی از خادمان ماست

کآیم رخ نیاز بر آن خاندان نهم