گنجور

شمارهٔ ۱۰۱

 
شاهدی
شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات
 

خواهم که با تو قصه خود در میان نهم

چون بینمت ز شوق گره بر زبان نهم

بر لوح جان نماند گمان و خیال و وهم

از بس که داغ درد تو بر لوح جان نهم

دارم هوای آنکه شوم خاک پای تو

من کز شرف قدم به سر فرقدان نهم

نقش دهان تنگ تو چون آیدم به دل

مهر نگین ختم سلیمان بدان نهم

گر پسته دم زند ز دهان تو باک نیست

مغزش کنم ز غیرت و اندر دهان نهم

جانا بگو که شاهدی از خادمان ماست

کآیم رخ نیاز بر آن خاندان نهم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان شاهدی به ضمیمهٔ کتاب تحفهٔ شاهدی  » تصویر ۸۶

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

می‌کدهٔ اپل