گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

چرا ز درد غم یار خود بغم باشیم

خوشا دمی که به درد و غمش به هم باشیم

به تاج و تخت شهان سر فرو نمی آریم

اگر چه از سگ کویش به قدر کم باشیم

به مال و جاه جهان نیست احتشام ولیک

گدای کوی تو باشیم محتشم باشیم

نهاده ایم به راحت همیشه چشم امید

قدم به دیده ما نه که در قدم باشیم

چو شاهدی به در دوست می بریم نیاز

امید هست کزین باب محترم باشیم