گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

شد خاک راه این سر سودا نوشت ما

این شد مگر ز روز ازل سرنوشت ما

از کوی دوست ما سوی جنت چرا رویم

رضوان حسد برد ز نعیم و بهشت ما

تخم اَمَل که دل به هوای تو کشته بود

جز دانه‌های اشک نیاید ز کشت ما

ور برده چون محرک جمع صور یکی است

بنگر محرک و منگر خوب و زشت ما

مقصود شاهدی چو تویی هر کجا که هست

دیگر نگفت مسجد ما یا کنشت ما