گنجور

 
شیخ محمود شبستری

نفس را نیست مادت و مدّت

قالب او راست آلت و عدّت

نه عرض بلکه جوهری است شریف

وز اضافات یافته تشریف

جسم نبوَد که جسم را اجزاست

و او محل بسیط بی همتا است

وحدت عقل و نفس را داند

جسم دیدی که او خدا داند

گر بسیطی درآید اندر جسم

متجزّی شود به چندین قسم

که بسیط آنگهی بسیط بود

چو بدو جسم تو محیط بود

نشود از غذا فزاینده

مُحْدَث است او ولیک پاینده

نی بمیرد همی چو نفس نما

آنکه در شأن اوست «بل احیا»

مردن و زیستن چو ضدّانند

روح را نیست عاقلان دانند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]