گنجور

 
سیف فرغانی
 

دنیا که من و تو را مکان است

بنگر که چه تیره خاکدان است

پر کژدم و پر ز مار گوری

از بهر عذاب زندگان است

هر زنده که اندروست امروز

در حسرت حال مردگان است

جایی‌ست که اندرو کسی را

نی راحت تن نه انس جان است

در وی که چو خرمنت بکوبند

گردانه به که خری گران است،

بیدار درو نیافت بالش

کاین بستر از آن خفتگان است

این دنیی دون چو گوسپند است

کش دنبه چو پاچه استخوان است

زهری‌ست هزار شاه کشته

مغزش که در استخوان نهان است

در وی که شفا نیافت رنجور

پیوسته صحیح ناتوان است

از بهر خلاص تو درین حبس

کاندر خطری و جای آن است،

دست تو گسسته ریسمانی‌ست

پای تو شکسته نردبان است

نوشش سبب هزار نیش است

سودش همه مایهٔ زیان است

نا ایمن و خوار در وی امروز

آن کس که عزیز انس و جان است

چون صید که در پی‌اش سگانند

چون کلب که در پی کسان است

هر چند که خواجه ظالمان را

همواره چو گربه گرد خوان است،

چون سگ شکمش نمی‌شود سیر

با آنکه چو سفره پر ز نان است

آن کس که چو سیف طالبش را

دیوانه شمرد عاقل آن است

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.