گنجور

 
سیف فرغانی
 

کم خور غم تنی که حیاتش به جان بود

چیزی طلب که زندگی جان به آن بود

هیچش ز تخم عشق معطل روا مدار

تا در زمین جسم تو آب روان بود

آن کس رسد به دولت وصلی که مرورا

روح سبک ز بار محبت گران بود

چون استخوان مرده نیاید به هیچ کار

عشقی که زنده‌ای چو تواش در میان بود

معشوق روح بخش به اول قدم چو مرگ

از هفت عضو هستی تو جان ستان بود

آخر به عشق زنده کند مر تو را که اوست،

کب حیوة از آتش عشقش روان بود

از تو چه نقشهاست در آیینهٔ مثال

دیدند و گر تو نیز ببینی چنان بود

این حرف خوانده‌ای تو که بر دفتر وجود

لفظی‌ست صورت تو که معنیش جان بود

با نور چشم فهم تو پنهان لطیفه ای‌ست

جان تو آیتی‌ست که تفسیرش آن بود

ای دل ازین حدیث زبان در کشیده به

خود شرح این حدیث چه کار زبان بود؟

خود را مکن میان دل و خلق ترجمان

تا سر میان عشق و دلت ترجمان بود

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.