گنجور

 
سیف فرغانی

چه خواهد کرد با شاهان ندانم

که با چون من گدایی عشقت این کرد

از اول مهربانی کرد و آنگاه

چو با او مهر ورزیدیم کین کرد

گدایی بر سر کویت نشسته

برفتن آسمانها را زمین کرد

چو اسبان کرهٔ تند فلک را

سر اندر زیر پای آورد و زین کرد

ز ما هرگز نیاید کار ایشان

چنان مردان توانند این چنین کرد

نه صاحب طبع را عاشق توان ساخت

نه شیطان را توان روح الامین کرد

کسی کز غیر تو دامن بیفشاند

کلید دولت اندر آستین کرد

تویی ختم نکویان و ز لعلت

نکویی خاتم خود را نگین کرد

چو از تو سیف فرغانی سخن راند

همه آفاق پر درّ ثمین کرد

غمت را طبع او زینسان سخن ساخت

که گل را نحل داند انگبین کرد