گنجور

 
سیف فرغانی
 

روزی آن روی چو خورشید و بر و خال چو شب

دیدم و عشق مرا با تو همین بود سبب

زین پس از پیش تو کوته نکنم دست نیاز

زین پس از کوی تو بیرون ننهم پای طلب

گوشه‌ای از سر کوی تو قصور فردوس

نیمه‌ای از مه روی تو هلال غبغب

دیدن تو ببرد قاعده غم از دل

بوسه تو بنهد خاصیت جان در لب

در دهان گیر لب خویش دمی تا بینی

ذوق صد تنگ شکر جمع شده در دو رطب

روی تو با خط مشکین تو می دانی چیست

آفتابیست (و) بر (هر) طرفش نیمه شب

بر سرم عشق تو مالید شبی دست قبول

در دلم مطرب اندوه تو زد چنگ طرب

در جهان دلم ای ترک سیه چشم گذشت

غارت هندوی زلف تو ز یغمای عرب

سیف فرغانی در حضرت جانان دایم

خامشی غیر ادب دان و سخن ترک ادب