گنجور

 
سیف فرغانی
 

بی تو دانی حالم ای جان چون بود

دل خراب و دیده گریان چون بود

باچنین صبر و تحمل حال من

کز تو دور افتادم ای جان چون بود

تن چو ازجان بازماند مرده ییست

جان که دورافتد زجانان چون بود

آنکه سر بر زانوی وصل تو داشت

زیر دست وپای هجران چون بود

تو(چو)خورشیدی و من چون ذره یی

ذره بی خورشید تابان چون بود

تو گلستانی و من چون بلبلم

حال بلبل بی گلستان چون بود

هجر و وصل تست چون موت و حیات

این یکی دیدیم تا آن چون بود

درد هجرت راست درمان از وصال

آزمودم درد و درمان چون بود

در درون سیف فرغانی غمت

آتش اندر نی همی دان چون بود

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.