گنجور

 

رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰

 

یوسف رویی کزو فغان کرد دلم

چون دست زنان مصریان کرد دلم ...

رودکی سمرقندی
 

فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۲

 

... به شب گیو باشد طلایه به راه

بخندید و زان پس فغان برکشید

طلایه چو آواز رستم شنید ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۴

 

... بسازم گر او سربپیچد ز من

کنم زو فغان بر سر انجمن

نشست از بر تخت باگوشوار ...

... برآمد خروش از شبستان اوی

فغانش ز ایوان برآمد به کوی

یکی غلغل از باغ و ایوان بخاست ...

... نهان کرد زن را و او خود بخفت

فغانش برآمد ز کاخ نهفت

در ایوان پرستار چندانک بود ...

... دو کودک بدیدند مرده به طشت

از ایوان به کیوان فغان برگذشت

چو بشنید کاووس از ایوان خروش ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۱

 

... بگفت این و روی سیاوش بدید

دو رخ را بکند و فغان برکشید

دل شاه توران برو بر بسوخت ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۵

 

... زمین آمد از سم اسپان به جوش

به ابر اندر آمد فغان و خروش

چو برخاست از دشت گرد سپاه ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۸

 

... هم اندر زمان دیده بانش بدید

سوی زاولستان فغان برکشید

که آمد نبرده سواری دلیر ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اسکندر » بخش ۳۵

 

... چو بر کوه روی سکندر بدید

چو رعد خروشان فغان برکشید

که ای بنده آز چندین مکوش ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد هجده سال بود » بخش ۲ - پادشاهی هرمز یک سال بود

 

... ابا لشکر و گنج و چندی مهان

چغانی شهی بد فغانیش نام

جهانجوی با لشکر و گنج و کام

فغانیش را گفت کای نیک خواه

دو فرزند بودیم زیبای گاه ...

... سلیح و بزرگی و نیروی دست

فغانی بدو گفت که آری رواست

جهاندار هم بر پدر پادشاست ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان

 

... جهانجوی پر دانش و بخش و داد

خردمند و نامش فغانیش بود

که با گنج و با لشکر خویش بود ...

... بفرمود نامه بخاقان چین

فغانیش راهم بکرد آفرین

یکی لشکری از مداین براند ...

... جهان کرد پر درد و گرم و گداز

مبادا فغانیش فرزند اوی

مه خویشان مه تخت ومه اورند اوی ...

... برستند پاک از بد روزگار

از ایشان فغانیش بد پیشرو

سپاهی پسش جنگ سازان نو ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۶

 

... چو از دیده گه دیده بانش بدید

سوی زابلستان فغان برکشید

که آمد سواری سوی هیرمند ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۱۳

 

... ز آهن بکردار کوهی سیاه

فغان کرد کای ترک شوریده بخت

که ننگی تو بر لشکر و تاج و تخت ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » بخش ۳۱

 

... میان بسته دارد ز بهر جفا

فغان کرد کای نامور پهلوان

چه بودت که ایدون پیاده دوان ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » بخش ۳۲

 

... که اندر زمان از لب دیده بان

به گوش آمد از کوه زیبد فغان

که از گرد شد دشت چون تیره شب ...

ابوالقاسم فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه فردوسی » جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب » بخش ۲۵

 

... دو دیده پر از خون و دل پر شتاب

فغان کرد کای شهریار جهان

سر نامداران و تاج مهان ...

ابوالقاسم فردوسی
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۴۳ - قصیدهٔ ذیل متعلق به غضائری است که عنصری در قصیدهٔ خود که بدنبال خواهد آمد بانتقاد و خرده گیری از آن پرداخته است

 

... هر آنکه بر سر یک بیت من نویسد قال

همه کس از قبل نیستی فغان دارند

گه ضعیفی و بیچارگی و سستی حال

من آن کسم که فغانم بچرخ زهره رسید

ز جود آن ملکی کم ز مال داد ملال

روا بود که ز بس بار شکر نعمت شاه

فغان کنم که ملالم گرفت زین اموال

چو شعر شکر فرستم ازین سپس بر شاه ...

عنصری بلخی
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۴۴ - در مدح سلطان محمود و انتقاد از قصیدهٔ غضائری

 

... درست گشت و نماند اندرین حدیث جدال

فغان کنند ز جودت فغان نباید کرد

فغان ز محنت و از رنج باید و اهوال

همینکه گوید از شاعری مرا بس بود ...

عنصری بلخی
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۴۵ - قصیدهٔ ثانی غضایری که در جواب عنصری گفته است

 

... همی برنج ابر تابد و بجهد خیال

اگر فغان کنم از بار شکر او نه شگفت

فغان ز لهو و ز شادی بود نه از احوال

اگر بچشمۀ حیوان کسی غریق شود ...

... یقین شناسم کز آب چشمۀ حیوان

فغان کنند چو از سرگذشت آب زلال

بشعر شکر نگه کن که رودکی گفته است ...

... غم و عناست مرا گفت زین ضیاع و عقار

فغان همی کنم از رنج گنج وضعیت و مال

فغان بنده همان و غم عناش همین

نه جای طعنه بماند نه حیلت محتال ...

عنصری بلخی
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۵۸ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 

... گفتا بطمع سود رسد مرد را زیان

گفتم فغان کنم ز تو ای بت هزار بار

گفتا که از فغان بود اندر جهان فغان

گفتم ز من جدا شدی ای بت بمن رسی ...

عنصری بلخی
 

عنصری » قطعات و ابیات پراکندهٔ قصاید » شمارهٔ ۳۱

 

فغان زان پریچهر عیار یار

که با منش دایم به پیکار کار ...

عنصری بلخی
 

عنصری » قطعات و ابیات پراکندهٔ قصاید » شمارهٔ ۱۴۲

 

فغان از آن دو سیه زلف و غمزگان که همی

بدین زره ببری و بدان ز ره ببری

عنصری بلخی
 
 
۱
۲
۳
۱۷۸