گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

سپهدار ایران و توران دژم

فراز آمدند اندر آن کین به هم

همی برنوشتند هر دو زمین

همه دل پر از درد و سر پر ز کین

به آوردگاه سواران ز گرد

فروماند خورشید روز نبرد

به تیغ و به خنجر به گرز و کمند

ز هر گونهٔ برنهادند بند

فراز آمد آن گردش ایزدی

از ایران به توران رسید آن بدی

ابا خواست یزدانش چاره نماند

کرا کوشش و زور و یاره نماند

نگه کرد پیران که هنگام چیست

بدانست کان گردش ایزدیست

ولیکن به مردی همی کرد کار

بکوشید با گردش روزگار

از آن پس کمان برگرفتند و تیر

دو سالار لشکر دو هشیار پیر

یکی تیرباران گرفتند سخت

چو باد خزان بر جهد بر درخت

نگه کرد گودرز تیر خدنگ

که آهن ندارد مر او را نه سنگ

به برگستوان برزد و بردرید

تگاور بلرزید و دم درکشید

بیفتاد و پیران درآمد به زیر

بغلتید زیرش سوار دلیر

بدانست کآمد زمانه فراز

وز آن روز تیره نیابد جواز

ز نیرو به دو نیم شد دست راست

هم آنگه بغلتید و بر پای خاست

ز گودرز بگریخت و شد سوی کوه

غمی شد ز درد دویدن ستوه

همی شد بر آن کوهسر بر دوان

کزو بازگردد مگر پهلوان

نگه کرد گودرز و بگریست زار

بترسید از گردش روزگار

بدانست کش نیست با کس وفا

میان بسته دارد ز بهر جفا

فغان کرد کای نامور پهلوان

چه بودت که ایدون پیاده دوان

به کردار نخچیر در پیش من

کجات آن سپاه ای سر انجمن

نیامد ز لشکر ترا یار کس

وز ایشان نبینمت فریادرس

کجات آنهمه زور و مردانگی

سلیح و دل و گنج و فرزانگی

ستون گوان پشت افراسیاب

کنون شاه را تیره گشت آفتاب

زمانه ز تو زود برگاشت روی

به هنگام کینه تو چاره مجوی

چو کارت چنین گشت زنهار خواه

بدان تات زنده برم نزد شاه

ببخشاید از دل همی بر تو بر

که هستس جهان پهلوان سر به سر

بدو گفت پیران که این خود مباد

به فرجام بر من چنین بد مباد

از این پس مرا زندگانی بود

به زنهار رفتن گمانی بود

خود اندر جهان مرگ را زاده‌ایم

بدین کار گردن ترا داده‌ایم

شنیدستم این داستان از مهان

که هرچند باشی به خرم جهان

سرانجام مرگست زو چاره نیست

به من بر بدین جای پیغاره نیست

همی گشت گودرز بر گرد کوه

نبودش بدو راه و آمد ستوه

پیاده ببود و سپر برگرفت

چو نخچیربانان که اندر گرفت

گرفته سپر پیش و ژوپین به دست

به بالا نهاده سر از جای پست

همی دید پیران مر او را ز دور

بجست از بر سنگ سالار تور

بینداخت خنجر به کردار تیر

بیامد به بازوی سالار پیر

چو گودرز شد خسته بر دست اوی

ز کینه به خشم اندر آورد روی

بینداخت ژوپین به پیران رسید

زره بر تنش سر به سر بردرید

ز پشت اندر آمد به راه جگر

بغرید و آسیمه برگشت سر

برآمدش خون جگر بر دهان

روانش برآمد هم اندر زمان

چو شیر ژیان اندر آمد به سر

بنالید با داور دادگر

بر آن کوه خارا زمانی تپید

پس از کین و آوردگاه آرمید

زمانه به زهر آب دادست چنگ

بدرد دل شیر و چرم پلنگ

چنین است خود گردش روزگار

نگیرد همی پند آموزگار

چو گودرز بر شد بر آن کوهسار

بدیدش بر آن‌گونه افگنده خوار

دریده دل و دست و بر خاک سر

شکسته سلیح و گسسته کمر

چنین گفت گودرز کای نره شیر

سر پهلوانان و گرد دلیر

جهان چون من و چون تو بسیار دید

نخواهد همی با کسی آرمید

چو گودرز دیدش چنان مرده‌خوار

به خاک و به خون بر تپیده به زار

فروبرد چنگال و خون برگرفت

بخورد و بیالود روی ای شگفت

ز خون سیاوش خروشید زار

نیایش همی کرد بر کردگار

ز هفتاد خون گرامی پسر

بنالید با داور دادگر

سرش را همی خواست از تن برید

چنان بدکنش خویشتن را ندید

درفشی به بالینش بر پای کرد

سرش را بدان سایه برجای کرد

سوی لشکر خویش بنهاد روی

چکان خون ز بازوش چون آب جوی

همه کینه‌جویان پرخاشجوی

ز بالا به لشکر نهادند روی

ابا کشتگان بسته بر پشت زین

بر ایشان سرآورده پرخاش و کین

چو با کینه‌جویان نبد پهلوان

خروشی برآمد ز پیر و جوان

که گودرز بر دست پیران مگر

ز پیری به خون اندر آورد سر

همی زار بگریست لشکر همه

ز نادیدن پهلوان رمه

درفشی پدید آمد از تیره گرد

گرازان و تازان به دشت نبرد

برآمد ز لشکرگه آوای کوس

همی گرد بر آسمان داد بوس

بزرگان بر پهلوان آمدند

پر از خنده و شادمان آمدند

چنین گفت لشکر مگر پهلوان

از او بازگردید تیره روان

که پیران یکی شیردل مرد بود

همه ساله جویای آورد بود

چنین یاد کرد آن زمان پهلوان

سپرده بدو گوش پیر و جوان

به انگشت بنمود جای نبرد

بگفت آنک با او زمانه چه کرد

به رهام فرمود تا برنشست

به آوردن او میان را ببست

بدو گفت او را به زین برببند

بیاور چنان تازیان بر نوند

درفش و سلیحش چنان هم که هست

به درع و میانش مبر هیچ دست

بر آن گونه چون پهلوان کرد یاد

برون تاخت رهام چون تندباد

کشید از بر اسب روشن تنش

به خون اندرون غرقه بد جوشنش

چنان هم ببستش به خم کمند

فرود آوریدش ز کوه بلند

درفشش چو از جایگاه نشان

ندیدند گردان گردنکشان

همه خواندند آفرین سر به سر

ابر پهلوان زمین در به در

که ای نامور پشت ایران سپاه

پرستندهٔ تخت تو باد ماه

فدای سپه کرده‌ای جان و تن

به پیری زمان روزگار کهن

چنین گفت گودرز با مهتران

که چون رزم ما گشت ز این سان گران

مرا در دل آید که افراسیاب

سپه بگذراند بدین روی آب

سپاه وی آسوده از رنج و تاب

بمانده سپاهم چنین در شتاب

ولیکن چنین دارم امید من

که آید جهاندار خورشید من

بیفروزد این رزمگه را به فر

بیارد سپاهی به نو کینه‌ور

یکی هوشمندی فرستاده‌ام

بسی شاه را پندها داده‌ام

که گر شاه ترکان بیارد سپاه

نداریم پای اندر این کینه‌گاه

گمانم چنان است کو با سپاه

به یاری بیاید بدین رزمگاه

مر این کشتگان را بر این دشت کین

چنین هم بدارید بر پشت زین

کز این کشتگان جان ما بیغم است

روان سیاووش ز این خرم است

اگر هم چنین نزد شاه آوریم

شود شاد و ز این پایگاه آوریم

که آشوب ترکان و ایرانیان

از این بد کجا کم شد اندر میان

همه یکسره خواندند آفرین

که بی‌تو مبادا زمان و زمین

همه سودمندی ز گفتار تست

خور و ماه روشن بدیدار تست

برفتند با کشتگان همچنان

گروی زره را پیاده دوان