گنجور

 
سنایی

ای خطاب تو نیر اعظم

ای خضر کسوف مسیحا دم

ای فریدون خطهٔ اعلی

بی نصیب از تو دیدهٔ اعمی

چون نمایی به صبح رایت نور

خیل ضحاک شب شود مقهور

در حجاب تو اختران یکسر

اندرین هفت منظر اخضر

دو وشاقند بسته دردو وثاق

بر میان بهر بندگیت نطاق

هم قمر پرده‌دار ایوانت

هم عطارد دبیر دیوانت

از پی بزم توست خنیاگر

در سیم قصر، زهره ازهر

بسته پیشت کمر به سرهنگی

والی عقرب آن یل جنگی

سعد اکبر عیال‌ انعامت

راهب دیر حارس بامت

توکه در هفت‌کشوری خسرو

شهسواری و لیک تنها رو

دار ملک تو کشور چارم

بام قصر تو پنجمین طارم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]