گنجور

 
سنایی

آنکه جان آفرید‌، روزی داد

شور‌بختی و نیک‌روزی داد

روزی از وی طلب‌، نه از مکسب

از فلک جوی مه‌، نه از نَخشَب

غم روزی مخور که خود برسد

به خردمند و بی‌خرد برسد

روزی خود به پر چرخ‌ کبود

نتواند کسی به جهد افزود

پیش هر ناکس و خسیس و بخیل

از پی نان مباش خوار و ذلیل

خویش را ز‌آفتاب سایه نمای

همچو کیوان‌، بلند پایه نمای

تن مپرور که جای او گورست

خورش کرم و روزی مور است

روح پرور اگر خرد داری

هان و هان ضایعش بنگذاری

چون که آن‌دَم به وقت کار آید

روح باشد که در شمار آید

روح نوری‌ست زان ولایت پاک

که تعلق گرفت با این خاک

پرتو نور فیض ر‌بّانی است

گرچه محبوس جسم ظلمانی است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]