آنکه جان آفرید، روزی داد
شوربختی و نیکروزی داد
روزی از وی طلب، نه از مکسب
از فلک جوی مه، نه از نَخشَب
غم روزی مخور که خود برسد
به خردمند و بیخرد برسد
روزی خود به پر چرخ کبود
نتواند کسی به جهد افزود
پیش هر ناکس و خسیس و بخیل
از پی نان مباش خوار و ذلیل
خویش را زآفتاب سایه نمای
همچو کیوان، بلند پایه نمای
تن مپرور که جای او گورست
خورش کرم و روزی مور است
روح پرور اگر خرد داری
هان و هان ضایعش بنگذاری
چون که آندَم به وقت کار آید
روح باشد که در شمار آید
روح نوریست زان ولایت پاک
که تعلق گرفت با این خاک
پرتو نور فیض ربّانی است
گرچه محبوس جسم ظلمانی است