گنجور

 
سنایی

هرکه شد کون‌پرست بر خیره

گوز یابد ثواب از انجیره

چه دهی از پی گذر گه ثفل

خرد پیر خود به کودک طفل

گر زبر سوش مایهٔ بد اوست

هرچه از زیر سو درآمد اوست

تن بد را بهاش جان خواهد

دل نیک تو رایگان خواهد

خاک پایی چو دیدی اندر پیش

باد دستی شوی ز شهوت خویش

آنکه او نام و ننگ خود بگذاشت

دل تو کی نگه تواند داشت

خصم غمّاز طبع یافه درای

یار خلخال دست زنگله پای

دوست چون زلف زنگیان بدساز

برجهد چون فروکشیش از ناز

چون چراغند از آنکه وقت فدی

چون فتیله ز بن خورند غذی

تا کم از یک دو مه به کسب مجاز

نود خویش سی کنند از آز

بر شکسته دریده غم خوردن

طفل بی‌مادرست پروردن

راست گفت آنکه برگشاد گره

بسته‌گیری به خوی نیکو به

هرکجا دین بود درم نبود

روی و خوی نکو بهم نبود

زشت باشد نکو رها کردن

یوسفی را بنه بها کردن

چون نه یعقوبی و نه بن یامین

زین دعا نشنوی مگر آمین

نزد آنکس که عقل او خوارست

شاهد دل شکر جگر خوارست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]