گنجور

 
سنایی

چون از این طایفه گذر کردی

به دگر طایفه نظر کردی

عالم عدل بینی و انصاف

همه معنی محض و دور از لاف

پیشوای امم مرّفه جمع

نور اقضی القضاة تابان شمع

مفتی اصل و فرع و وارث جود

شمع شرع محمّدی محمود

آنکه در صدر شرع تا بنشست

پای فتنه دو دست ظلم ببست

گشته در راه دین ز بهر ثبات

خاک درگاه او چو آب حیات

از غبار غرور عالم خاک

دامن و جیب او چو ایمان پاک

قفل احکام را ستوده کلید

پرّه و حلقه بی‌عمود که دید

چون ستونی که هست بی‌افسون

خیمهٔ شرع را طناب و ستون

دیده بی‌زحمت خیال و غرور

علم نزدیک او به عالم دور

از فرازش نبرده سوی نشیب

مگر این گنده پیر غرچه فریب

دل او سال و ماه مسکن شرع

گوش او شاهراه مَکمن شرع

دین ایزد ز بود او شادان

خانهٔ شرع ازوست آبادان

دل پاکش چو قبلهٔ ایمان

عزم و حزمش همه دلیل و بیان

روز حکمش بری ز جبر و قدر

میل بر وی ندیده هیچ ظفر

میل هرگز نکرده در احکام

کرده در دین به شرط خویش قیام

ظاهر و باطنش ز رشوت پاک

میل در طبع او نه در افلاک

گر بُدی زنده یوسف‌القاضی

به نیابت ازو شدی راضی

روز حشر و تغابن و زلزال

او دهد زین قضا جواب سؤال

نامهٔ او به روز حشر و قضا

نامهٔ یحیی است پاک و خلا

گر ز حشر است هرکسی را بیم

وز مکافات و از عذاب الیم

او بُوَد ایمن از همه نکبات

نبود در فریق حشر قضات

مهتر خلق و سیّد سادات

گفت باشند از سه نوع قضات

دو بود هالک و یکی ناجی

مژده کاندر بهشت با تاجی

آنکه نارد چنو صنایع دهر

نیز در هیچ شهر قاضی شهر

علم دین تا بدو سپرد قضا

جهل رحلت گزید سوی فنا

پیشش آن سر که در خزینه بُوَد

چون چراغ اندر آبگینه بُوَد

اندرین حضرت بزرگ چو جان

معنی او پدید و او پنهان

جان او را برای عالم غیب

کرده خالی ز رسم و سیرت عیب

کرده پاک از میان جمع امم

صفوت او کدورت از عالم

تازه کرده ز بهر یزدان را

جان بی‌عقل و عقل بی‌جان را

نظرش همچو جان پاک مسیح

بوده در شرح علم و شرع فصیح

کرده دست عنایت دینش

متحلّی به عقد تمکینش

شمع دین صورت و بصیرت او

عقل جان سیرت و سریرت او

گاه فتوی چو کلک بردارد

چتر حق بر فراز سر دارد

بی‌حقیقت قلم نگیرد هیچ

تو ز باد هوا ناله مپیچ

نه به کس میل و نه ز کسب ملول

چون پیمبر به علم دین مشغول

زان به بیهوده می‌نپردازد

که همی شغل آخرت سازد

بینی از هیچ چشم جان و خرد

بگشایی که تا بدو نگرد

گر شناسی مقدم از تالی

نیست این‌جا ز حیلتی خالی

فحل بودست در همه احوال

چه به افعال دین چه در اقوال

در رضا دین به نفس نسپارد

خشم را در نهاد نگذارد

هست چون حوض کوثر از انعام

مشرب عَذب او ز زحمت عام

اهل دین را معین و دلسوز اوست

مفتی شرق و غرب امروز اوست

زین جهان از پی سرای معاد

شده مشغول در کشیدن زاد

تا عنان چون بدان جهان تابد

عاقبت را چو نام خود یابد

متناسب نهاد او با حلم

متشابه سواد او با علم

چون قدر در سخا ریا نکند

چون قضا در عطا خطا نکند

هرچه اندر نقاب قوّت بود

خاطرش را خرد به فعل نمود

رای بیدارش از طرسق صواب

یک جهان خصم را کند در خواب

فضل را بحر بود و عزّ را کان

شرع را دایه بود و دین را جان

روی او چون ز رای او بفروخت

آفتابی به آفتاب آموخت

همچو اقبالش از دو عالم جای

لاجرم هست پیر ملک خدای

دل او همچو موی اوست سپید

باد در باغ شرع تا جاوید