گنجور

 
سنایی غزنوی
 

آن شنیدی که در دهی پیری

خورد ناگه ز شحنه‌ای تیری

رفت در پیش قاضی آن درویش

گفت بنگر مرا چه آمد پیش

شحنه سرمست بود در میدان

تیری افکند و زد مرا بر جان

قاضی او را بگفت از سرِ خشم

قلتبانا نگه نداری چشم

تیر شحنه به خون بیالودی

تا مرا درد سر بیفزودی

جفت گاوت به شحنهٔ ده ده

وز چنین دردسر به نفس بجه

تا دل شحنه بر تو گردد خوش

ورنه اندر زند به جانت آتش

گفت گشتم به حکم تو راضی

چون بُوَد خشم شحنه و قاضی

ای ملک سیرت ملک سیما

ملک دنیا به تست درد و دوا

زین چنین قاضیان هرزه درای

خلق را گوش کن ز بهر خدا

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.