گنجور

 
سنایی

کرده بر تارک هوا گردان

گرد خود از سیاست مردان

سبل از دیده‌ها رباینده

چرب دستان به تیر آینده

کوس در گوش دلخروش خروش

تیر در چشم مرد مردم پوش

در زده آفتاب جامه به نیل

وآسمان پیل پیل گشته ز بیل

مغز خصمان چو شام و تیره چو خواب

دل خصمان چو دیو و نیزه شهاب

رفت چندان به زیر مرکز خون

کز دگر نیمه لعل شد گردون

گشته چون خار در مصاف زبون

خصم در پای اسب خرماگون

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]