گنجور

 
سنایی

در درون تو خصم با تو بهم

لفظ مهتر که یجری مجری الدم

چه بوی چون ستور و دیو و دده

چار میخ اندرین گدای کده

گر نه‌ای جامهٔ ستم‌کاران

پس چرا بی‌خودی چو می‌خواران

بر هوا عالمی نبینی سود

از هوا زنده‌ای بمیری زود

دل خود را ز ننگ خود برهان

که نه نافت برو برید جهان

پیش یأجوج نفس خود سدّ باش

پیش افعیش چون زمرّد باش

هرکرا چار طبع شد فرشش

چار بالش نهند بر عرشش

مرد کز حبّ جاه و مال برست

رفت و بر مسند ابد بنشست

مرد چون رنج برد گنج برد

مرغ راحت ز باغ رنج برد

رنج بردار تا بیابی خنج

رنج مارست خفته بر سرِ گنج

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]