گنجور

 
سنایی غزنوی
 

آنچه ارکانی و آنچه گردونیست

زان جهان پوستهای بیرونیست

هرکه اندر جهان دین باشد

هر دمش آسمان زمین باشد

مرد تا در جهان دین نرسد

از گمان در ره یقین نرسد

نردبان سوی گل گرانها راست

نردبان سوی دل روانها راست

ز منی دان زمانه ساخته را

بی‌ونوا خوان فلک نواخته را

خوارتر کس فلک نواخته است

زانکه با او زمانه ساخته است

هرکه او با زمانه در سازد

عقبی او را ز پیش بندازد

ای در این پست مانده همچون مست

شکری سوی جان و دل بفرست

تو که در بندِ حرص و آز شدی

همچو زر در دهان گاز شدی