گنجور

 
سنایی غزنوی
 

اینکه اقلیم بیم و امیدست

خود یکی روزه راه خورشیدست

اینک امروز ربع مسکونست

قطره‌ای از هزار جیحونست

هیچ نادیده عالم معنی

معرفت را چرا کنی دعوی

تو ز طاوس پای دیدستی

نام اقلیمها شنیدستی

ز رزی دانهٔ عنب دیدی

مهرهٔ بوالعجب به شب دیدی

بازی روز و شب به انبازی

هست پیش تو همچو شب بازی

شیر گرمابه دیده از نقاش

باش تا شیر بیشه بینی باش

تو که این را چو جان نگه داری

گاه از آن عقل را بیازاری

نبود مر ترا بهی و مهی

با دلی پر ز حرص و دست تهی

برکه خندند ساکنان اثیر

کز تو با گریه ماند گوز و پنیر

گوز مر خرس حرص را بگذار

وین پنیر بدت به گربه سپار

که اگر با تو دم زند هوست

کند از جور چرخ در قفست

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.