گنجور

 
سنایی

هیچ بدنامی آدمی را پیش

از ظلومی و از جهولی خویش

چه حدیثست هرچه پیش آید

همه از ظلم و جهل خویش آید

حق پسندست عالم و عادل

بنده‌گه ظالمست و گه جاهل

آدمی با گنه شکسته‌ترست

پای طاوس چشم زخم پرست

کانکه گوید منم شده معصوم

اوست بر نفس خویشتن میشوم

کانکه خود را شکسته دل بیند

خویشتن را به دل خجل بیند

اوست شایستهٔ خدای کریم

ایمن است از عذاب نار جحیم

گفت داود را خدای جهان

که منم یاور شکسته دلان

جان پاکان خزانهٔ فلکست

جسم نیکان نشیمن ملکست

جسم تو گرچه ناپسندیده است

شوخ چشمست لیک خوش دیده است

آدمی سر به سر همه آهوست

ظن چنان آیدش که بس نیکوست

عیب دارد دو صد هزاران بیش

هنرش آنکه از بهایم پیش

گر بود زینتش ز عقل و ادب

ورنه هم با بهایم است نسب

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]