گنجور

 
سنایی

ای بلندان به عقل و جان شریف

مکنید آن بلندی را تصحیف

در کفایت بلند رای شدید

آن بلندی چرا پلید کنید

خویشتن را ندیده‌اید همه

آدم نورسیده‌اید همه

همه را در ولایت یزدان

راستی قالبست و معنی جان

زین زمین جز کسان آدم را

نردبان نیست بام عالم را

مایهٔ کفر و پایهٔ دین است

نردبان پایهٔ خرد این است

این هم از فعل تست کاندر تاب

از سرِ آب رفته‌ای به سراب

سرِ آبت سراب شد چکنی

عقل و دینت خراب شد چکنی

میوهٔ این و آن مچین پیوست

چون درختان میوه‌دارت هست

نور خواهی به دست موسی‌وار

دست در گرد جَیْب خویش برآر

راه مدین نرفته پیش شُعَیب

چند گردی به گرد پردهٔ غیب

تا بُده ساعتی شبانِ رمه

چون برآری عصا به روی همه

دل بدان نه که باشد از خانه

پشک تو به ز مشت بیگانه

همه نعمت ترا شده حاصل

تو ز اسباب و خان و مان غافل

خوانت از هرچه نعمت است پُرست

لیک در دست موش سفره بُرست

نبود چون تو ابله هیچ بخیل

کاب لیسی همی تو بر لب نیل

زهد اصلی رساندت در وصل

زاهد مشتری ندارد اصل

هرچه از سعی طبعی و فلکیست

نیست ملک تو ملکت ملکیست

چرخ را فرش او نوردیدست

همچنو کارهاش گردیدست

هیزم بیهده مخواه از کس

آتش دل بس است با همه خس

دارد از بهر پختگی درویش

هیزم خشک ز آتشِ دل خویش

آتش جان تو بدست صواب

شسته‌اند اختران به هفتاد آب

جنبش جبر خلق عالم راست

جنبش اختیار آدم راست