گنجور

 
سنایی غزنوی
 

گفت مردی ز ابلهی رازی

با یکی بدفعال غمّازی

مرد غمّاز پیش هر اوباش

راز آن مرد کرد یکسر فاش

طیره گشت ابله از چنان غمّاز

گفت با مرد کای بدِ بدساز

رازِ من فاش کردی ای نادان

همچو پرخاش پتک بر سندان

دل من کرد قصد پاداشن

افگنم در سرای تو شیون

نوحه دانم یکی به شست درم

وآنِ هفتاد نیز دانم هم

ضایع این رنج را بنگذارم

حق سعیت بوجه بگزارم

بی‌سبب مر مرا بیازردی

آنچه ناکردنی بُوَد کردی

به مکافات آن شوم مشغول

تا که از سر برون کنی تو فضول

رفت ناگه برو و زخمی زد

مرد غمّاز گشت کارش بد

مرد غمّاز کشته شد ناگاه

کار ابله ز خشم گشت تباه

پادشه مر ورا سبک بگرفت

عوض وی بکشت اینت شگفت

بی‌سبب خیره کشته گشت دو مرد

زانکه ناکردنی به جهل بکرد

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.