گنجور

 
سنایی غزنوی
 

شهوت ار جانت بارّه باز کند

بر تو کارِ بتان دراز کند

گرچه از چهره عالم افروزند

از شره دل درند و جان دوزند

همه در بند کام خویشتند

عاشقان پیششان همه شمنند

از پی دردی روانها را

چشمشان رخنه کرده جانها را

ببرند آبروی دولت جم

زان دو زلف و دو ابروی پر خم

بر دو رخ زلفها گوا دارند

که نیند آدمی پری مارند

همه دیوند و ظن چنان دارند

که ز حورا شرف همان دارند

مار با گیسویند مشتی تر

زهر در یشک و مهره نی در سر

کرده از قفل زلف مرغولان

بهر دولی و فتنهٔ دولان

صدهزاران کلید با زنجیر

همه بر چین چو روی بدر منیر

جعد مقتول جان گسل باشد

زلف مرغول غول دل باشد

زین نکویان یکی ز روی عتاب

پشت غم را خمی دهد ز نهاب