گنجور

 
سنایی

شب معراج چون به حضرت رفت

با هزاران جلال و عزّت رفت

چون به رفرف رسید روح امین

جُست فرقت ز مصطفای گزین

جبرئیل از مقام معلومش

باز گشت و بماند محرومش

گفت شاها کنون تو خود بخرام

که مرا بیش از این نماند مقام

پیش از این گر بیایم انگشتی

یا بر این روی آورم پشتی

همچو انگشت سوخته سر و پشت

گرددم پا و پنجه و انگشت

جبرئیل این سخن روایت کرد

با ملائک همین حکایت کرد

گفت نز عجز بازگشتم من

یا بگرد نیاز گشتم من

مصطفی را صفا و قرب کرام

بر درِ ذوالجلال و الاکرام

چون ز کونین به در نهاد قدم

حدثان را بماند و ماند قدم

تا سفر بود در حدث ما را

مشکلش بود در عبث ما را

سائل او بود و من ورا مسؤول

هر دو همواره حامل و محمول

او ز من حالها همی پرسید

من همی شرح دادم آنچه بدید

چون قدم بر نهاد بر کونین

مر مرا گشت دوخته عینین

گفتم ار زین سپس سؤال کند

هرچه گوید مرا زوال کند

حدثان را جواب آسان بود

لیک جان از قدم هراسان بود

بی‌خبر بودم از حدیث قدم

گشت ما را ضعیف پر و قدم

بیش از آنم نماند تاب جواب

گشت از آن حال و کار من در تاب

او برفت و بدید آنچه بدید

گفت با حق سخن جواب شنید

من ز نادیده و ندانسته

باز ماندم شدم زبان بسته

بیش از آن مر مرا مجال نماند

حدثان را زبان قال نماند

زین سبب قاصر آمدم زان راه

که نبودم ز حال راه آگاه

مر مرا تا به خلق راه نمود

چون گذشتم ز خلق راه نبود

زان مقامی که من بماندم پس

نرسد هیچ وهم و خاطر کس

چون گه رفتنش فراز آمد

به سوی حضرتش نیاز آمد

طوطی جانش چون قفس بشکست

رفت و بر فرق جبرئیل نشست

زانکه در پیش داشت راه نهفت

زان همی الرفیق الاعلی گفت

بود مشتاق حضرت خلوت

سیر بود از سرای پر آفت

جان دین بر پرید جسمی ماند

معنی شرع رفت و اسمی ماند

چون بپرداخت شخص نورانی

جسم او باز شد به جسمانی

جسم در راه پر خلل کوشد

اسم در قسم لم یزل کوشد

هرکجا او شراب دین پالود

پسر بوقحافه قحفش بود

جان او با دلش به علّیّین

تن او با تنش رفیق و قرین

روز و شب سال و ماه در همه کار

ثانی اثنین اذ هما فی‌الغار

بوده خود با رسول پیش از پیک

صدق صدیق را سلام علیک