گنجور

 
صامت بروجردی
 

آمد مه غم بهر عزاداری زینب

شد موسم غمخواری بی‌یاری زینب

کو شیر خدا شاه نجف تا که بیاید

در کرب و بلا بهر هواداری زینب

فریاد که از ظلم یزید آن سنگ می‌شوم

فرزند نبی کشته شده بی‌کس و مظلوم

خون شد دل حیدر ز علمداری کلثوم

سوزد دل زهرا ز جلوداری زینب

سرو قد اکبر چو در آن دامن صحرا

افتاد ز شمشیر ستمکاری اعدا

رد طعنه سنان گاه به دلداری لیلا

خندید گهی شمر به غمخواری زینب

بنشست چو شمر شقی آن کافر دوران

بر سینه بی‌کینه سلطان شهیدان

می‌گفت که ای شمر مبربالب عطشان

سر از تتنم آخر بنگر زاری زینب

بردند چو از رخ یپه شام نقابش

بستند چو بر گردن و بازوی طنابش

می‌کرد ز غم روی تضرع سوی بابش

کای باب نداری خبر از زاری زینب

آن شب که روان شدی به سوی کوفه ویران

دادند بوی جا ز جفا گوشه زندان

می‌بود در آن نیمه شب ناله طفلان

در کوفه غم مونس بیداری زینب

در شام به ویرانه چو دادند مکانش

خون گشت چو (صامت) ز بصر اشک روانش

شاه شهداء دید چو بی‌تاب و توانش

آمد بسر از بهر پرستاری زینب