گنجور

 
صامت بروجردی

چون دید زینب، شمر را به میدان

بر سینهٔ شاهنشهِ شهیدان

بر سَر زد و گفتا به آه و افغان

در نزدِ ابنِ‌سعدِ نامسلمان:

(ای ابنِ‌سعد! این تشنه‌لب حسین است)

(این خسروِ عالی‌نَسَب حسین است)

ظالم! چگونه می‌کنی نظاره؟

کز هر طرف، پیاده و سواره

جسمِ حسین سازند پاره‌پاره

از خنجر و تیر و سنان و پیکان!

(ای ابنِ‌سعد! این تشنه‌لب حسین است)

(این خسروِ عالی‌نسب حسین است)

ای بی‌حیا! مگر دلت ز سنگ است؟

بر عترتِ رسول، کار تنگ است

کفار را از کردهٔ تو ننگ است

آخر حسینِ من بُوَد مسلمان!

(ای ابنِ‌سعد! این تشنه‌لب حسین است)

(این خسروِ عالی‌نسب حسین است)

نبود روا، کنند یک سپاهی

چندین جفا در قتلِ بی‌گناهی

غیر از حسین نبوَد مرا پناهی

رحمی نما بر حالِ این غریبان!

(ای ابنِ‌سعد! این تشنه‌لب حسین است)

(این خسروِ عالی‌نسب حسین است)

این بی‌گنه، سبطِ پیمبرِ توست

کامروز دستگیرِ لشکرِ توست

در زیرِ خنجر، در برابرِ توست

زار و غریب و بی‌مُعین و عطشان!

(ای ابنِ‌سعد! این تشنه‌لب حسین است)

(این خسروِ عالی‌نسب حسین است)

از تشنگی رفته ز پیکرش تاب

بر وی بده بهرِ خدا، کفی آب

او را به وقتِ مرگ کن تو سیراب

راضی مشو عطشان حسین دهد جان!

(ای ابنِ‌سعد! این تشنه‌لب حسین است)

(این خسروِ عالی‌نسب حسین است)

ای کرده راهِ کفر و کینه را طی!

گشته بهارِ بی‌کسان ز تو دِی

آخر کشیدی بهرِ گندمِ ری

خنجر در این صحرا به رویِ مهمان!

(ای ابنِ‌سعد! این تشنه‌لب حسین است)

(این خسروِ عالی‌نسب حسین است)

هر چند زینب کرد بی‌قراری

سیلِ سرشک از دیده کرد جاری

ننمود او را ابنِ‌سعد یاری

گفتا چو «صامت» با دلِ پریشان:

(ای ابنِ‌سعد! این تشنه‌لب حسین است)

(این خسروِ عالی‌نسب حسین است)

 
 
 
گنجور برای ایرانیان داخل کشور