گنجور

شمارهٔ ۱۱ - و برای او

 
صامت بروجردی
صامت بروجردی » کتاب المواد و التاریخ
 

شکر ز گفته (صامت) ز بس فراوان است

بهای شکر و بازار قند ارزان است

ولی هزار شکر جای نان نمی‌گیرد

هزار شعر و غزل پیش گرده حیران است

زانرو ببر هر که بخواهم بروم

آن هم به تو و لطف تو باشد محتاج

از اول صبح کون تا شام معاد

جز ختم رسل هادی کل فخر عباد

بهتر ز علی و یازده اولادش

بالله ندیده دهر و نه مادر زاد

اولاد علی که اصل ایمان شد‌‌ه‌اند

دردا که قنبل تیغ عدوان شده‌اند

مجموع چو آفتاب و ماه و انجم

در جمله آفاق پریشان شده‌اند

هر کس به علی روی تولی نکند

در ملکل جنان روز جزا جا نکند

بالله به جز علی و اولاد علی

دردی ز کسی کسی مداوا نکنید

قاسم ز عمو چو اذن میدان طلبید

گفتا به جواب وی شهنشاه شهید

تو در بدن عموی خود چون جانی

از جان به جهان کجا توان دست کشید

کس نیست که از زمانه خرسند شود

جز اینکه به دام غصه دربند شود

آدم که به غم دچار شد دانستم

میراث پدر نصیب فرزند شود

با سعی و عمل کس از اجل نگریزد

با جنگ و جدل کسی بوی نستیزه

هر روز به مردمان اجل کرده کمین

پیمانه هر که پر شود می‌ریزد

هر دل غم عشق را نگهدار بود

در بزم وفا محرم اسرار بود

منصور صفت هر که زبانش سست است

در مذهب ما سزای او دارا بود

تا میل دل از مهر جهان کم نشود

اسباب سعادتی فراهم نشود

او در پی ناکامی و ما طالب کام

سودای دو کج حساب با هم نشود

هر کس به جهان رسید کشتی بنهاد

بنیاد اساس خوب و زشتی بنهاد

چون وعده او بسر رسید از عالم

رفت و سر خود به نیمه خشتی بنهاد

هر که اندر پی غمخواری مردم نشود

ز خدا قابل احسان و ترحم نشود

حج اکبر طلبی رو غم درویشان خور

کعبه را سنگ نشانست که ره گم نشود

دنیا به کسی خط امانی نسپرد

هرکس که بزدا عاقبت باید مرد

آن سنگ که نام نامی وی اجلست

بر شیشه عمر همه کس خواهد خورد

هر کس که در این دار فنا منزل کرد

اوضاع کمی به خون دل حاصل کرد

تا رفته که کنج راحتی بنشیند

مرگ آمد و اندیشه او باطل کرد

آن قوم کز الفت جهان خرسندند

بر دوستیش چگونه دل می‌بندند

آنان که بر آدمی سر افراز شدند

دندان محبت جهان را کندند

تا لعل نبخشی به تو گوهر ندهند

گر تو ندهی سیم تو را زر ندهند

بنا صفت ار بکار خشتی ننهی

در دست تو بازخشت دیگر ندهند

صد شکر که دفترم به پایان آمد

اکنون سر شوریده به سامان آمد

جن و بشر و ملک و ملک می‌گویند

کامروز ز دنیا به درک رفته یزید

افسوس که اولاد علی زار شدند

در چنگ یزید دون گرفتار شدند

در کوفه و شام عترت پیغمبر

سرگرد سر کوچه و بازار شدند

چون تیر که از کمان هوادار شود

گاهی به نشان گهی به سنگ آمده‌ام

ز ابنای زمانه آنچنان رنجیدم

کز لطف کسان بریده شد امیدم

ده ناخن من تمام بر ریشه فتاد

از چند که پنبه قبا برچیدم

در سایه رحمت تو تا جا دارم

از زشتی کار خود چه پروا دارم

من عاصی‌ام و تو ملجا هر عاصی

از آتش دوزخت چه پروا دارم

ای راه‌نمای خلق گم شد راهم

افکند کشاکش امل در چاهم

جرمم ز کرم ببخش زانروی که من

گوینده لا اله الا اللهم

هر چند ز غم چهره کاهی دارم

در حشر متاع روسیاهی دارم

با این همه معصیت خدا می‌داند

کامید به رحمت الهی دارم

من نامده‌ام که جان ز میدان ببرم

آب آمده‌ام برای طفلان ببرم

جان گر بدهم برای آبی سهل است

آب ار ببرم به است تا جان ببرم

هر چند ز معصیت گران شد بارم

امید نجات نیست در کردارم

چون خوار خورد به پای گل آب چه باک

در پای گل یل محمد خارم

نه غزه به طاعت و نه ننگ و نامم

خالی بود از می حقیقت جامم

اسباب امیدواری من این است

کامروز سواد لشگر اسلامم

نه کار بدین و نه به ایمان دارم

نه خصلت مومن نه مسلمان دارم

دامان محبت علی را اما

بیرون ننکم ز دست تا جان دارم

یا رب خجل از نعمت و احساس توام

من عاصی و مسحق غفران توام

هر گله که باشد به سگی محتاجست

من هم سگل گله محبان توام

یا رب اگر از اهل گناهم چکنم

بیا عاصیم و گمشده راهم چه کنم

حاشا نتوان نمود خود می‌دانم

مردود و لئیم و روسیاهم چه کنم

گر لقمه نان شود به یکصد تومان

هرگز نکننم دعا که گردد ارزان

بنده به سراغ بندگی باید رفت

رزاق خدا بود چه ارزان چه گران

هر چند تلاش کردم اندر ثقلین

از بهر علاج درد خلق کونین

دیدم که بود تمام درها مسدود

از هر طرفی به غیر درگاه حسین

هرچند که بر غمم سبب گشت حسین

چون نور ز دیده محتجب گشتن حسین

صد شکر که اندر سفر کرب و بلا

قربان حسین تشنه لب گشت حسین

شاهنشه کربلا حسین است حسین

قربان ره خدا حسین است حسین

فریادرس تمام خلق عرصات

فردا به صف جزا حسین است حسین

جانا به من ارجو کنی افزون کن

زین بیش مرا به عشق خود مفتون کن

شکرانه اینکه چون منی در دامت

مرغان دیگر را ز قفس بیرون کن

یا رب سگ نفس را مسلمانش کن

در آخر کار از اهل ایمانش کن

بسته است کمر که در جهنم بروم

از این عمل زشت پشیمانش کن

ای آنکه بود لطف و کرم عادت تو

افتاده سرم به زیر از خجلت تو

از جمله کار و بار خود نومیدم

اما دارم امید بر رحمت تو

از کتم عدم چه آشکارم کردی

مختار تمام کار و بارم کردی

خواهی گرم از گنه بسوزی به چه رو

بر بخشش خود امیدوارم کردی

خواهی به تمام سروران سر باشی

آسوده ز گیر و دار محشر باشی

باید ز صفا و صدق و اخلاص و ادب

خاک قدم آل پیمبر باشی

هر کس زده دست خود به دامان کسی

جسته است برای درد خود ملتمسی

من هم به حسین بن علی دارم چشم

چون نیست جز او به حشر فریادرسی

یا رب به من و روی سیاهم نظری

کز خیر نمانده در وجودم اثری

گر عفو تو شامل گنه‌کاران است

دیگر نبود ز من گنه‌کارتری

ایهشت بهتش رحمتت را سببی

دوزخ ز لهیب غضب بو لهبی

«یا من سبقت رحتمک من غضبک»

رحمت چه بود دگر نماند غضبی



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید