گنجور

 
صامت بروجردی
 

در ماریه خیمه چو شه جن و بشر زد

در عرش برین روح الامین دست به سر زد

نوح نجی از ماتم وی نوحه‌گر آمد

طوفان به جهان بار دگر ز اشک بصر زد

شد منفعل از فعل بشر بوالبشر از خلد

با ناله شرر بر جگر جن و بشر زد

در رعشه و پر زلزله شد در همه عالم

لرزه به منی آمد و زمزم به حجر زد

شد راحت دنیا به غم و رنج مبدل

بر لوح قضا طرح دگر کلک قدر زد

چشم د لب تشنه چو بر ماریه افتاد

از آه دل سوخته بر چرخ شرر زد

زینب چو سوی لشگر عدوان نظر انداخت

در عالم امکان شرر از سوز جگر زد

لیلی به قد اکبر خود کرد تماشا

بر سر ز بلای قد و بلای پسر زد

بنهاد لوا بر کف عباس و دل شاد

چون طایر پر سوخته زین مرحله پر زد

زهرا جگر سوخته در گلشن جنت

آتش به دل شوهر و فرزند و پدر زد

تا گنج شهادت برد از رنج شهادت

شاه شهدا دامن مردی به کمر زد

چون ابر مطر تیر ز جیبش پسر سعد

پران به حریم پسر فاطمه پر زد

قاسم به هوای رخ حوران بهشتی

بر حجله شادی سرپا دیده تر زد

شمع شب غمخواری لیلا علی اکبر

قید همه یاران وطن را به سفر زد

بر طبل سر و سینه در آن دشت سکینه

دنبال عمو تشنه پی فتح و ظفر زد

هر یک ز شهیدان که فتادی به سر خاک

شاهد شهدا بر سرش از مهر گذر زد

آخر چو ز زین زینت آغوش پیمبر

اندر ز بر خاک تن پاک مقر زد

هر رو سیهی از سپه کوفی و شامی

اندر سر زخم جگرش زخم دگر زد

ماه فلک شرم و حیا زینب دل خون

در قتلگاه از خیمه چو خرشید بدر زد

بر دامن شاه شهدا (صامت) دل خون

دست از پی آزادی نیران و سقر زد