گنجور

 
حزین لاهیجی

ساغر نزنم تا بتوان خون جگر زد

بر سر نزنم گل، چو توان دست به سر زد

گویا به چمن تند وزیده ست نسیمی

این مرغ گرفتار صفیری به اثر زد

پرداخته بودم ز سواد دو جهان چشم

آن طره ی طرار ، مرا راه نظر زد

بازوی شکارافکن آن غمزه بنازم

تیرش اگر از سینه خطا شد به جگر زد

بنواخت مرا آن لب شیرین به پیامی

صد غوطه فزون تلخی جانم به شکر زد

جانا به نظر خرد مبین دانهٔ اشکم

آتش به جهانی شود از نیم شرر زد

می سوخت حزین را، مژه در راه تو چون شمع

آتش شب هجران تو در دیدهٔ تر زد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

تا جلوهٔ بیرنگ تو بر قلب صور زد

تمثال ‌گرفت آینه در دست‌ و به در زد

همت به سواد طلبت ‌گرد جنون داشت

نُه چرخ ز بالیدن یک آبله سر زد

رفتی و نیاسود غبارم چه توان‌کرد

[...]

قاآنی

ای داورگیتی که بود شهرهٔ آفاق

چون مهر فلک هرکه به حان مهر تو و‌رزد

دارد رخم از خون جگر رنگ طبرخون

با آنکه بود شعر مرا طعم طبر زد

این پارسیان راکه به صد بیت ستودم

[...]

صامت بروجردی

در ماریه خیمه چو شه جن و بشر زد

در عرش برین روح الامین دست به سر زد

نوح نجی از ماتم وی نوحه‌گر آمد

طوفان به جهان بار دگر ز اشک بصر زد

شد منفعل از فعل بشر بوالبشر از خلد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه