گنجور

 
صامت بروجردی
 

اگر از بی‌وفایی‌های تو حرفی به لب دارم

مشو آزرده دل جانا که هذیا ن‌ست تب دارم

دو زخمم از دو ابر بهر کشتن و عده فرمودی

به دوی حقی که من ای کج‌حساب از تو طلب دارم

مرا دیوانگی اندر محبت لازم است ورنه

به هنگام ضرورت فخر از حسن ادب دارم

در ایام فراغت هم نخواهم ذلت دشمن

که چشم طول عمر اندر شب هجران ز شب دارم

بکم عمری شدم قانع به مانند حباب امام

بود خوشحالیم از اینکهاز دریا نسب دارم

من آن دیگم که از خامی بجوشم دائماً (صامت)

ولی از مهر جانان مهر خاموشی به لب دارم