گنجور

 
فیاض لاهیجی

چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمی‌گیرد

دماغم جام خوشحالی ز دست جم نمی‌گیرد

چه حال است اینکه حسرت را دماغ آشفته می‌بینم

چه ذوقست اینکه مرغ ناله‌ام را دم نمی‌گیرد

ملایک را گواه خویش می‌گیرم که در محشر

کسی عشق جوانان بر بنی‌آدم نمی‌گیرد

اگر درد دلی باشد به اشک خویش می‌گویم

ملامت پیشه جز غمّاز را محرم نمی‌گیرد

تو گر نازکدلی ای شوخ من هم پاکدامانم

ز برگ گل غباری دامن شبنم نمی‌گیرد

به کار عشق کوتاهی ز من هرگز نمی‌آید

برای دادخواهی دامن من غم نمی‌گیرد

حریف مزد دست مرد نتواند وصالت شد

سر راهی به این غم خاطر خرم نمی‌گیرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظیری نیشابوری

کمند و دام ما غیر از شکار غم نمی‌گیرد

مگس بر خوان عیش ما به جز ماتم نمی‌گیرد

نصیب دیگران هر لحظه رطل خنده لبریز است

ته جام تبسم نوبت ما نم نمی‌گیرد

به شیرینی محبت در دل دیگر زیادت کن

[...]

صائب تبریزی

دل آزاده را هرگز غم عالم نمی‌گیرد

مسیحا را کمند رشتهٔ مریم نمی‌گیرد

نگردد دام ره زیب جهان دل‌های روشن را

که رنگ و بوی گلشن دامن شبنم نمی‌گیرد

برو ناصح به کار غیر کن این چرب‌نرمی را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه