گنجور

 
صامت بروجردی

از تیر خطا کردن تو دل گله‌مند است

ای سخت کمان قیمت یک تیر تو چند است

هر چند بود بخت من غمزده کوتاه

الحمد که اقبال تو امروز بلند است

اهل خردم پند دهند از چه نگویند

با خوبش که دیوانه کجا قابل پند است

از محنت بیداری شبها خبرش نیست

آن را که سحر تکیه به دیبا و پرند است

(صامت) قدح زهر غم و درد جدایی

مردانه به سرکش بره دوست که قنداست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جلال عضد

یاقوت شکربار ترا لذّت قند است

یک بوسه از آن لعل شکر بار به چند است؟

زنهار از آن غمزه عیّار که دایم

با کیش کمان باشد و با تیر ، کمند است

ما از هوس قدّ تو بر خاک نشستیم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه