گنجور

 
صامت بروجردی

هدهدِ بادِ بهاری به چمن گشت بَرید

کو به برجِ حَمَل از حوت قدم زد خورشید

وَه از این روز که به مانند نوروز

جا به اورنگِ طرب ساخته از یُمن سه عید

ساقیا ساغرِ مِی ده که به طرفِ صحرا

موسمِ سیرِ گل و سایه‌یِ بید است و نبید

سه عیدِ متوالی به یکی روز عیان

که برون از حد و عد، هر سه شریفند و سعید

عیدِ نوروز و دگر جمعه و عیدِ اضحیٰ

چشمِ آفاق به فیروزیِ این روز بَرید

عیدِ اضحیٰ ز فدا آمدن از بهرِ ذبیح

کرده تشریفِ شرافت به بَر از حیِّ مجید

شرفِ جمعه مقرر شده از روزِ ازل زِ پیِ عیدِ محبانِ محمد زِ حمید

زِ پیِ عیدِ محبانِ محمّد زِ حمید

سببِ شادیِ نوروز نه تنها این است

کآن در او کرده بنا جشنِ عجم از جمشید

انبیایِ اُممِ سابقه، اندر هر قرن

کرده نوروزِ عجم را به تمامی تمجید

هر کتابی که ز یزدان به زمین کرده نزول

اندر او داده خداوند از این روز نوید

کبریا ساخته در حُرمتِ این عیدِ شریف

به رسولِ عربی، احمدِ اُمّی تأکید

اندرین عیدِ نکو، ترجمه‌یِ «جاءَ الحَق»

به صنادیدِ جهان، پیر و جوان گشته پدید

بعدِ پیغمبرِ اکرم که سریرِ اسلام

شد مُلَوث به تقاضایِ فسادِ سه پلید

سرِّ مکنونِ خدا، صِهرِ نبی، زوجِ بتول

به خلافت عَلَم افراخت پس از عیدِ بعید

غازه‌یِ تازه امروز به رخساره‌یِ شرع

چو وضوئی‌ست که بعد از سه حَدَث شد تجدید

بود ویران اگرَ ارکانِ هدایت، غم نیست

که عیان نیز معطل شده با «قصرِ مَشید»

سرِّ «اَکمَلتُ لَکُم دینَکُم» از قولِ خدا

گشت «اَلیوم» عیان پیشِ موالی و عبید

مدعی را اگر انکار بُوَد، گو برخوان

زِ نبی معنیِ «قَدَّمتُ اِلَیکُم بالوَعید»

عقل را ساز حَکَم، تکیه به اقوال مکن

که فلانی چه نوشته‌ست به «شرحِ تجرید»

باید از تقویتِ عقل، بَری پِی به اصول

نه به عنوانِ تعصب، نه به طورِ تقلید

مقتدا بودنِ مَفضول به فاضل، غلط است

به خدایی که بُوَد «اَقربِ مِن حبلِ وَرید»

یا علی! ای که معلّق به وَلایِ تو بُوَد

کارِ پیغمبری و معنیِ عدل و توحید

حُبّ و بُغضِ تو بُوَد باعثِ خُلد و نیران

امر و نهیِ تو بُوَد کشفِ یقین و تردید

سندت هست به اثباتِ خلافت یک‌یک

صُحفِ عهدِ عتیق و کتبِ عهدِ جدید

نیست جز پیرویِ امرِ تو بختِ مسعود

نیست جز داشتنِ مِهرِ تو عیشِ جاوید

چه کند بی اثرِ مرحمتت «رویِ سیاه»؟

که کند با عدمِ مغفرتت «روی سفید»؟

به غمِ هر دو جهان، جذبه‌یِ لطفت مفتاح

بهر آزادیِ کونین، عطایِ تو کلید

کندن از مِهرِ تو دل، معنیِ شرک و الحاد

رفتنِ راهِ تو، سرمایه‌یِ صدّیق و شهید

شُربِ احبابِ تو در خُلد، «رَحیقِ مَختوم»

اَکلِ اعدایِ تو در هاویه، «زَقّوم و صَدید»

سُخنت در دلِ دشمن، چو دَمِ افعی و زهر

در دلِ دوست، چو بطنِ صدف و مروارید

علمِ قرآن ز تو، از فعل و اسامی و حروف

فرقِ فرقان ز تو، از فتحه و کسر و تشدید

تو به انوارِ حقیقت، به شریعت حامی

تو به احکامِ نبوت، ز ولایت تأیید

صفتِ تیغِ تو را ساخته قرآن واضح

مُبتدا «نَزَّلَ حَدید» و خبرش «بأسٌ شَدید»

سَروَرا! دادگَرا! «صامتِ» عامی چه کند؟

عُمر در کوتهی و مدحتِ و مدحِ تو مَدید

نیست قاآنی و خاقانی و حسّان و صُهَیب

نیست فردوسیِ طوسی و منوچهر و لَبید

که به تحسینِ من، از دولتِ مداحیِ تو

لب گشایند به شکرِ نِعَمِ «ربِّ مُعید»

تا بُوَد مرکزِ مِهرِ فلکی «چرخِ اَثیر»

تا کُند مطربیِ عالمِ عُلوی «ناهید»

لبِ احبابِ تو خندان ز تَنَعُّم، چون گل

دلِ اعدایِ تو لرزان ز تَزَلزُل، چون بید

 
 
 
مشکلات اینترنت
فرخی سیستانی

این منم کز تو مرا حال بدین جای رسید

این تویی کز تو مرا روز چنین باید دید

من همانم که به من داشتی از گیتی چشم

چه فتاده ست که در من نتوانی نگرید

من همانم که مرا روی همی اشک شخود

[...]

منوچهری

ای شرابی به خمستان رو و بردار کلید

در او باز کن و رو به آن خم نبید

از سر و روی وی اندر فکن آن تاج تلید

تا ازو پیدا آید مه و خورشید پدید

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از منوچهری
قطران تبریزی

دل مسکین مرا کژدم دوری بگزید

تا برفت آن صنم دلبر و دوری بگزید

طرب از من بگریزاند و خود از من بگریخت

طرب از من برمایند و خود از من برمید

گر نیابمش بسا درد که من خواهم یافت

[...]

سنایی

داستان پسر هند مگر نشنیدی

که از او بر سر اولاد پیمبر چه رسید

پدر او لب و دندان پیمبر بشکست

مادر او جگر عم پیمبر بمکید

خود به ناحق حق داماد پیمبر بگرفت

[...]

خاقانی

ای امیر امرای سخن و شاه سخا

به سخن مثل عطارد به سخا چون خورشید

توئی استاد سخن هم توئی استاد سخا

حاتم طائی شاگرد تو زیبد جاوید

میر میران توئی و ما همه رسمی توایم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه