گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۳

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آن سرو بین که باز چه رعنا همی رود

می‌آید او و عقل من از جا همی رود

حوریست بی‌رقیب که از روضه می‌چمد

جانیست نازنین که به تنها همی رود

از زنگبار زلف پراکنده لشگری

بر خویش جمع کرده به یغما همی رود

ما را اگر چه ساخت به خواری چو خاک راه

شکرانه می‌دهیم که بر ما همی رود

مسکین دلم به قامت او رفت و خسته شد

زان خسته می‌شود که به بالا همی رود

گویی چرا به منزل ما هم نمی‌رسند

آهم که از ثری به ثریا همی رود؟

دل قطره‌ای ز شبنم دریای عشق اوست

کز راه دیده باز به دریا همی رود

سلمان چو خامه، نامه به سودا سیاه کرد

بس چون کند که کار به سودا همی رود



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن