گنجور

 
صائب تبریزی
 

هوش من از نسیم سحرگاه می رود

حکم اشاره بر دل آگاه می رود

مه در حصار هاله نخواهد مدام ماند

از آسمان برون دل آگاه می رود

زین تیره خاکدان دل روشن چه می کشد

از گرد لشکری چه بر این شاه می رود

گردون سفر به زمزمه عشق می کند

محمل به ذوق بانگ جرس راه می رود

همراهی صبا نکند پوی پیرهن

دنبال عمر رفته عبث آه می رود

در عشق آفتاب اگر یک جهت شود

داغ کلف ز آینه ماه می رود

قارون ز بار حرص به روی زمین نماند

دلو گران، سبک به ته چاه می رود

موقوف نیم جذبه بود سیر و دور ما

دیوار ما ز جا به پر کاه می رود

صائب نظر به دامن سحرا گشوده ایم

مجنون ما به شهر به اکراه می رود

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.