من کیستم، آشفته تر از طره ی آهی
چون داغ، جگرسوخته ی خانه سیاهی
تا چند سراسیمه به بوی گل وصلت
چون آب دوم در رگ هر شاخ گیاهی
هر مو ز خم کاکلش آشوب دل ماست
صد فتنه ندیده ست کسی بر سر ماهی
سلک گهر راز کند عشق سبکدست
چون بافته شد تار نگاهی به نگاهی
در هند، دریغا که نشد جذبه ی شوقم
چون برق، کمندافکن آهوی سیاهی
رحمی، که به این حسن و لطافت نتوان کرد
چون صورت چین از تو قناعت به نگاهی
عیب است که بینند بجز روی دل از ما
چون از نمد آینه داریم کلاهی
در دعوی دل چیست سلیم این همه فریاد
منکر شده آن زلف و ترا نیست گواهی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از احساسات درونی و عاشقانه خود میگوید. او از درد و آلام ناشی از عشق و longing صحبت میکند و خود را مانند گلی پژمرده و آشفته توصیف میکند. او به کشش و جذبهای که در نگاه معشوق خود میبیند اشاره میکند و از ناتوانیاش در پاسخ به این جذبه مینالد. شاعر احساس میکند که عشقش پنهان و رازآلود است و از اینکه دیگران فقط زیبایی ظاهری او را میبینند، ناخوشنود است. در نهایت، او به این سوال میپردازد که در این دعوی عشق، آیا حقیقتاً وجود او و احساساتش درک میشود یا نه.
هوش مصنوعی: من چه کسی هستم؟ دلی پر درد و غمی دارم که مانند تیرهترین شبها آشفته و پریشان است.
هوش مصنوعی: چندی است که به عشق تو و بوی خوش گلهای تو، مانند آب که در رگ گیاهان جریان دارد، در حال خروش و آشفتگی هستم.
هوش مصنوعی: هر رشته از موهای او برای دل ما بلای خاصی است و هنوز کسی از زیبایی او بیخبر مانده است.
هوش مصنوعی: عشق مانند نخی است که به آرامی و ظرافت از درون قلب بافته میشود. زمانی که دو نگاه به هم میافتند، این پیوند و ارتباط به وجود میآید.
هوش مصنوعی: در هند، افسوس که نتوانستم شوق و اشتیاق خود را مانند صاعقه به سوی آهو سیاه پرتاب کنم.
هوش مصنوعی: این بیتی به زیبایی و لطافت شخصی اشاره دارد و میگوید که اگر کسی به چهره زیبا و دلنشینی مانند تو نگاه کند، چگونه میتواند به چیزی کمتر از این زیبایی قناعت کند. در واقع، آن نگاه و زیبایی به قدری دلربا و خوشایند است که هیچ چیز دیگری نمیتواند جایگزین آن شود.
هوش مصنوعی: خجالت آور است که تنها صورت دل ما را ببینند، همچنان که ما از نمد، کلاهی داریم که در حقیقت چیزی بیشتر از آن است.
هوش مصنوعی: در ادعا و دعوی عشق، دل من از تو بینیاز نیست و فریادهایم به جایی نمیرسد. این زلف که نشانه محبت و وصال است، گواهی بر عشق من ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای بر همه میران جهان یافته شاهی
می خور، که بد اندیش چنان شد که تو خواهی
می خواه، که بدخواه به کام دل تو گشت
وز بخت بد اندیش تو آورد تباهی
شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای
[...]
ای ماه سیه پوش تو روشن شده ماهی
هم شمع سرای من و هم پشت سپاهی
از قامت و قدّ تو برد سرو بلندی
وز حلقۀ زلف تو برد قیر سیاهی
جانم به صلاح آید از آن نوش لب تو
[...]
ای بر سر کتاب ترا منصب شاهی
منشی فلک داده بر این قول گواهی
جاه تو و اقطاع جهان یوسف و زندان
ذات تو و تجویف فلک یونس و ماهی
ناخورده مسیر قلمت وهن توقف
[...]
ای بر صفت یوسفیت حسن گواهی
ماننده یوسف شده در غربت شاهی
حسن تو ترا بی بخبری برده به تختی
مهر تو مرا بی گنهی کرده به چاهی
از لعل تو یک خنده و از عقل جهانی
[...]
رخ باز نهادم به سماوات الهی
تا بر سر گردون بزنم نوبت شاهی
رخت و خر خود را همه بگذاشتم اینجا
چون یار مسیحم، بسم این چهرهٔ کاهی
از من مطلب مهر خود، ای شاهد دنیا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.