خاطر من نشکفد از وصل یار خویشتن
این چمن رنگی ندارد از بهار خویشتن
عشق از بس غافلم کرده ست از خود، می کنم
همچو طفلان خاکبازی با غبار خویشتن
آخر کار محبت، جان به حسرت دادن است
می تراشد کوهکن سنگ مزار خویشتن
در تمام عمر می سوزم برای دیگران
آتشم، آتش نمی آید به کار خویشتن
سهل باشد گر سوار توسن گردون شوی
جهد کن تا چون صبا گردی سوار خویشتن
هرکسی سر در کنار یار دارد، من سلیم
می نهم چون غنچه شب سر در کنار خویشتن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به احساس تنهایی و دوری از عشق میپردازد. او بیان میکند که اگرچه به دنبال وصال یار خود است، اما به شدت غافل از خود و هویت خویش شده است. عشق برای او همچون بازی کودکانهای با غبار وجودش شده و در نهایت، محبت او به دیگران، جانش را به حسرت تبدیل میکند. شاعر از سوزش و فداکاری در زندگی برای دیگران صحبت میکند و در عین حال به تلاش برای شناخت و رهایی از بندهای خود اشاره دارد. در پایان، او خود را در مقایسه با دیگران توصیف میکند که به جای غنچه شدن در کنار یار، باید به خود بپردازد و در کنار هویت خویش قرار گیرد.
هوش مصنوعی: دل من از نزدیکی و وصال معشوق شاد نمیشود، زیرا این باغ هیچ زیبایی و رنگی از بهار خود ندارد.
هوش مصنوعی: عشق به قدری من را از خود بیخبر کرده که مانند کودکان با خاک و غبار وجود خود بازی میکنم.
هوش مصنوعی: در پایان عشق و محبت، باید جان را با حسرت فدای آن کرد. کسی که کوه را میکَند، در حقیقت سنگی برای یادبود خودش شکل میدهد.
هوش مصنوعی: در طول عمرم برای دیگران تلاش کرده و رنج میبرم، اما برای خودم هیچ فایدهای ندارم و آتش وجودم به خودم نمیرسد.
هوش مصنوعی: اگر سوار اسب چرخش جهان شوی، آسان است؛ اما تلاش کن که همچون باد، بر مرکب خود سوار شوی.
هوش مصنوعی: هر کسی محبوبی در کنار خود دارد، اما من مانند یک غنچه شب، تنها به خودم پرداختهام و سرم پایین است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.