گنجور

 
سلیم تهرانی

بر راه وعده، ای گل رعنا نشسته ام

تنها بیا تو نیز که تنها نشسته ام

از بس ز سبزه ی چمن آزار می کشم

گویی به روی ریزه ی مینا نشسته ام

از موج فتنه، گر بنشینم به روی سنگ

دارم گمان آن که به دریا نشسته ام

تیر هوایی ام که ز بس بی تعلقی

هرجا نشسته ام، به سر پا نشسته ام

از سر هوای گوشه ی عزلت نمی رود

گویی به سایه ی پر عنقا نشسته ام

چون شیشه، روی صحبت احباب با من است

هرجا دو کس نشسته، من آنجا نشسته ام

دایم چو آفتاب درین انجمن ز شرم

بینم ازان به زیر، که بالا نشسته ام

درمان درد خویش طلب کن ز من سلیم

امروز من به جای مسیحا نشسته ام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

تنها نی ام اگرچه که تنها نشسته ام

با خاصگانِ عالمِ بالا نشسته ام

در من اگر به چشم اضافات بنگرند

این جا نی ام به مرتبه آن جا نشسته ام

می دان حقیقتم به خرابات معتکف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه