به دست آیینه از عکس رخش گلدسته را ماند
ز شانه زلف او هندوی ترکش بسته را ماند
پریشانی ز شوق طرهٔ آشفتهای دارد
حدیث من که عقد گوهر بگسسته را ماند
شدم آسوده تا بر یاد او چشم از جهان بستم
به چشم من خیالش زخم مرهم بسته را ماند
مگر از صبح محشر روزن من روشنی یابد
که شبهای سیاهم ابروی پیوسته را ماند
سلیم او را به جای خویش آوردن نه آسان است
دل آوارهٔ من عضو از جا جسته را ماند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف زیباییهای محبوب خود میپردازد و احساسات عمیقش را نسبت به او بیان میکند. او چهرهی محبوبش را با گلدستهای تشبیه میکند و زلفهایش را به ابرهای دلتنگی و شوق مرتبط میسازد. شاعر از درد و فقدان ناشی از جدایی صحبت میکند و بیان میکند که یاد محبوبش در دلش زخم و مرهمی در عین حال است. او در آرزوی آن است که در روشنایی روزی روز محشر، از شبهای تاریک خود رهایی یابد. در نهایت، او اذعان میکند که از دست دادن محبوبش برای دل آوارهاش بسیار دشوار است.
هوش مصنوعی: در آینه، تصویر چهرهاش مانند گلدستهای زیبا دیده میشود و موهایش چون تیرکهای یک کمان، به نرمی و زیبایی در کنار صورتش قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: احساسات و افکار من به خاطر عشق و زیبایی موهای درهمریخته، دقیقا مثل داستانی است که به حلقهای از گوهرهای شکسته شبیه است.
هوش مصنوعی: وقتی به یاد او آرامش پیدا کردم و از دنیا چشم پوشیدم، در ذهنم تصویری از او به جا مانده است که مانند زخمهایی که با مرهم پوشانده شدهاند، باقی مانده است.
هوش مصنوعی: آیا ممکن است در روز قیامت نوری به من برسد تا شبهای تاریک من، که مانند ابروی پیوستهای است، روشن شود؟
هوش مصنوعی: آوردن سلیم به جای خودش کار آسانی نیست، مثل دل آوارهای که از جایش خارج شده و نمیداند به کجا برگردد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.