قفس ترا چو خوش افتاد به ز باغ بود
گل است شعله کسی را اگر دماغ بود
درین چمن به گلم ذوق آشنایی نیست
به لاله گرمی من از برای داغ بود
دلم گداخت چو از باده روی او افروخت
بهار صبح، خزان گل چراغ بود
عجب به صحبت گل گر سرش فرود آید
هوای وصل تو آن را که در دماغ بود
کجا شکفته شود دل سلیم بی رخ او
چه شد که گل به کف و باده در ایاغ بود


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به احساسات محبتآمیز و درد فراق پرداخته است. او قفس بودن را به باغی زیبا تشبیه میکند و بیان میکند که عشق و زیبایی از روی معشوقش به او شعله میزند. در میان گلها، شاعر احساس تنهایی و بیذوقی میکند و دلش به خاطر دوری معشوق میسوزد. او میپرسد چگونه میتواند بدون روی محبوبش زندگی کند و احساس میکند که زندگیاش بدون او بیمعناست.
هوش مصنوعی: وقتی که در قفس هستی و به آن عادت کردهای، به نظر بهتر از باغ میآید؛ چون اگر کسی دارای نبوغ و استعداد باشد، حتی در شرایط سخت هم میتواند به اوج برسد.
هوش مصنوعی: در این باغ، گل من کشش و اشتیاق ندارد و تنها گرمی من به لالهای است که به خاطر غم و دردش است.
هوش مصنوعی: دل من مانند شمعی در حال ذوب شدن است چون دیدم که زیبایی او در صبح بهاری درخشان است، همان طور که درختان گل در پاییز شمع هایی برای روشنایی دارند.
هوش مصنوعی: عجب است اگر گل سرش به زمین بیفتد، چرا که هوای وصال تو کسی را که در دلش تو را آرزو دارد، تحت تأثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: چطور ممکن است دل پاک و سالم بدون دیدن او شکوفا شود؟ چه اتفاقی افتاده که گل در دست و شراب در لیوان است؟
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.