گنجور

 
سلیم تهرانی

بی قراران گر ز کوی او برون گامی نهند

پیش پای خویشتن از نقش پا دامی نهند

بیدلان را طاقت بوسیدن معشوق نیست

می روند از خود اگر لب بر لب جامی نهند

گلرخان صدبوسه می بخشند و آن را نام نیست

این قدر منت چرا بر ما ز دشنامی نهند

زاهدان صافی دلم گویند و رندان دردنوش

چون غلامان هر کجا رفتم مرا نامی نهند

عشقبازان را نشان افسر شاهی سلیم

آن قدر نبود که سر بر پای خودکامی نهند