گنجور

 
سلیم تهرانی
 

افروخت از تبسم مینا ایاغ ما

تر شد ز خنده های صراحی دماغ ما

تا جام می به دست رسیده ست سرخوشیم

از آستین رهی ست به سوی دماغ ما

ما را به برگ لاله چه نسبت، که روزگار

هرگز نسوخته ست کسی را به داغ ما

از پای تا به سر چو شفق شعله درگرفت

آن ابر خون گرفته که آمد به باغ ما

داریم شعله ای که ملایم تر از گل است

پروانه ای نسوخته است از چراغ ما

هرگز تهی نگشت ز خون جگر سلیم

هرچند همچو لاله شکسته ست ایاغ ما