گنجور

 
سلیم تهرانی

چو تیغ نیست محابا ز خصم پیشهٔ ما

به روی سنگ دود همچو آب شیشهٔ ما

ز شور عشق بود هرکه باخبر، داند

که هست نالهٔ ما بانگ شیر بیشهٔ ما

ز فیض ابر بهاری ز بس تهیدستیم

سلام خشک فرستد به شاخ، ریشهٔ ما

نمانده قدر هنر، ورنه دادی از انصاف

زمانه چون مه نو، آب زر به تیشهٔ ما

شراب بی‌لب معشوق زهر باشد، ازان

چو زهر خورده بود سبز، رنگ شیشهٔ ما

چه گل سلیم تواند کسی ز ما چیدن؟

چو شمع می‌خورد از آتش آب، ریشهٔ ما