گنجور

 
سلیم تهرانی

صاف می از دگران، لای ته شیشه ز ماست

اول کاسه و دردی که شنیدی اینجاست

نیست از قید غم امید خلاصی ما را

خط آزادی ما بر ورق صبح فناست

زور بازو به چه کار کسی آید اینجا

قوت مرد ره عشق تو در پنجه ی پاست

نتوان دفع غمم کرد کز آیینه ی من

ریشه ی سبزه ی زنگار ز جوهر پیداست

جهد بی شوق به جایی نرسد در ره عشق

بال چون نیست چه حاصل که کبوتر پر پاست

خرقه گر در گرو باده کنم، منع مکن

نیست چیزی دگرم، عالم درویشی هاست

زاهدان به که نباشند دعاگوی کسی

از لب اهل ریا، فاتحه تکبیر فناست

نیست در شهر به ما حاجت احباب، سلیم

گذری کن به سوی دشت که مجنون تنهاست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

هیچ نپذیری چون ز آل نبی باشد مرد

زود بخروشی و گویی «نه صواب است، خطاست»

بی گمان، گفتن تو باز نماید که تو را

به دل اندر غضب و دشمنی آل عباست

فرخی سیستانی

ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست

ازهمه ترکان چون ترک من امروز کجاست

مشک با زلف سیاهش نه سیاهست و نه خوش

سرو با قد بلندش نه بلندست و نه راست

همه نازیدن آن ماه بدیدار منست

[...]

ناصرخسرو

بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست

نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست

گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا

به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟

چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،

[...]

ازرقی هروی

رمضان موکب رفتن زره دور آراست

علم عید پدید آمد و غلغل برخاست

مرد میخوار نماینده بدستی مه نو

دست دیگر سوی ساقی که : می کهنه کجاست ؟

مطرب کاسد بی بیم بشادی همه شب (؟)

[...]

منوچهری

گر سخن گوید، باشد سخن او ره راست

زو دلارام و دل‌انگیز سخن باید خواست

زان سخنها که بدو طبع ترا میل و هواست

گوش مالش تو به انگشت بدانسان که سزاست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه