صاف می از دگران، لای ته شیشه ز ماست
اول کاسه و دردی که شنیدی اینجاست
نیست از قید غم امید خلاصی ما را
خط آزادی ما بر ورق صبح فناست
زور بازو به چه کار کسی آید اینجا
قوت مرد ره عشق تو در پنجه ی پاست
نتوان دفع غمم کرد کز آیینه ی من
ریشه ی سبزه ی زنگار ز جوهر پیداست
جهد بی شوق به جایی نرسد در ره عشق
بال چون نیست چه حاصل که کبوتر پر پاست
خرقه گر در گرو باده کنم، منع مکن
نیست چیزی دگرم، عالم درویشی هاست
زاهدان به که نباشند دعاگوی کسی
از لب اهل ریا، فاتحه تکبیر فناست
نیست در شهر به ما حاجت احباب، سلیم
گذری کن به سوی دشت که مجنون تنهاست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان دردها و رنجهای عاشقانهاش میپردازد. او از آزادی و امید صحبت میکند و میگوید که در دنیای عشق، تلاش بیفایده است اگر عشق را درک نکرده باشیم. شاعر به نوعی از زهد و عبادت انتقاد میکند و اشاره میکند که دعاهایی که از دل اهل ریا برمیخیزد، بیاثر است. او همچنین از تنهایی مجنون (نماد عاشق) در دشت سخن میگوید و میخواهد که دیگران به او بپیوندند. در کل، شعر ترکیبی از درد، عشق و نقد به ظواهر مذهبی و اجتماعی است.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که مانند دیگران، محتوای دل و احساسات ما در ته شیشه واضح و مشخص است. در واقع، اینجا اشاره به این دارد که ما نیز در دل خود دردها و مشکلاتی داریم که دیگران شاید از آن خبر ندارند.
هوش مصنوعی: در این دنیا، ما از غم و اندوه رهایی نداریم و هر امیدی که داریم، تنها بر روی کاغذی از صبح زود که به زودی به پایان میرسد، نوشته شده است.
هوش مصنوعی: قدرت بدنی در اینجا اهمیت چندانی ندارد؛ اینجا نیروی واقعی، عشق توست که در دستان مردان قرار دارد.
هوش مصنوعی: من نمیتوانم غمهایم را از بین ببرم، زیرا در آینه وجودم، ریشههای سبز و زنگاری از درونم نمایان است.
هوش مصنوعی: تلاش و کوشش بدون شوق و علاقه، نتیجهای نخواهد داشت. در مسیر عشق، اگر بال و پر نداشته باشید، هیچ دستاوردی حاصل نخواهد شد.
هوش مصنوعی: اگر من در ازای باده و نوشیدن، لباس درویشی را بر تن کنم، مانع نشو، چون برای من هیچ چیز دیگری نمیماند و همه چیز در این دنیا به درویشی و سادگی وابسته است.
هوش مصنوعی: زاهدان بهتر است که دعا نکنند برای کسی که از دهان اهل ریا سخن میگوید؛ زیرا چنین دعاهایی در واقع بیاثر و فنا هستند.
هوش مصنوعی: در این شهر به ما نیازی نیست، دوست عزیز، به دشت برو که آنجا مجنون تنهاست و به عشقش نیاز دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هیچ نپذیری چون ز آل نبی باشد مرد
زود بخروشی و گویی «نه صواب است، خطاست»
بی گمان، گفتن تو باز نماید که تو را
به دل اندر غضب و دشمنی آل عباست
ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست
ازهمه ترکان چون ترک من امروز کجاست
مشک با زلف سیاهش نه سیاهست و نه خوش
سرو با قد بلندش نه بلندست و نه راست
همه نازیدن آن ماه بدیدار منست
[...]
بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست
نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست
گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا
به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟
چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،
[...]
رمضان موکب رفتن زره دور آراست
علم عید پدید آمد و غلغل برخاست
مرد میخوار نماینده بدستی مه نو
دست دیگر سوی ساقی که : می کهنه کجاست ؟
مطرب کاسد بی بیم بشادی همه شب (؟)
[...]
گر سخن گوید، باشد سخن او ره راست
زو دلارام و دلانگیز سخن باید خواست
زان سخنها که بدو طبع ترا میل و هواست
گوش مالش تو به انگشت بدانسان که سزاست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.