گنجور

 
سلیم تهرانی

بیار می که غمم باز در هجوم گرفت

دل شکسته ام از عادت و رسوم گرفت

به نامه هرچه رقم می کنم پریشان است

حساب کار مرا عقل ازین رقوم گرفت

هما ز بیم نیارد برو گذار کند

به خویش مقدم جغدی کسی که شوم گرفت

ملایمت دل بی تاب را چه سود دهد

نشاید آینه ی آب را به موم گرفت

سلیم داشت سر عشق و از هوس غافل

نهاد دام به راه هما و بوم گرفت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلیم تهرانی

هما به طالع من بال و پر ز بوم گرفت

نسیم گل به رهم عادت سموم گرفت

به روز حشر ترا دادخواه چندان نیست

که دامن تو توانم در آن هجوم گرفت

چو عزم غارت من کرد، اول از دستم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه